
تقدیم به دوست که حضورش با باران، عطر و لطافت گل ها، پرواز پرستوها، با هرچه زیبایی هستی است، درآمیخته.
________
تصویر: گل صد پر

امروز عصر دقایقی به خواب رفتم. پر شدم از خاطره ی تو، حضوری معنی دار، فراگیر اما مبهم و آخرش با بی تابی از خواب پریدم...
صدای اذان می آمد که درب را بستم، لحظاتی ایستادم و گوش فرا دادم. صوت موذنی بود که بیش از همه بر دل می نشیند. هوا کمی سرد بود، در خود پیچیدم اما آب که گرم شد، سرم را بی اختیار بالا بردم، آب بر صورتم جاری شد، پلک هایم بر هم نشست، چشمانم گرم شد و...
خواندم که امروز نتایج انتخاب رشته آزمون دکتری اعلام شده. چون می دانم نتیجه خوبی داشته ای، از همین جا تبریک می گویم. امیدوارم رشته ای که دوست داری، در دانشگاهی که دوست داری و در زمینه ی مورد علاقه ات برگزیده گردی و دل خود و خانواده ات (و مخصوصا پدر) را شاد کنی. امیدوارم از خبر شادی هایت بی نصیبم مگذاری.
راستی، عکس جدیدت چون همیشه باوقار، زیبا و بی مانند بود. شادی ات، لبخندت، طراوت نگاهت جاودان باد.


چند روزی است باران سخاوت مندانه تن بی جان زمین را می شوید و بی شک گرد از قدم هایت و شاید از مژگانت...
امروز... دلم سکوت برمی چیند. آرزو دارم از تو بشنوم، از روزهایت، آرزوهایت. از سفر خاطرت در سجاده سبز دشت از روزن نوری که تنهاییت را روشنی می بخشد. از آواز چلچله ای که آهنگ لطیف بیداری در گوشت می نوازد. می دانی، از شادی هایت دلم می ترواد. آرزو دارم اگر غصه ای باشد، سهم دلم باشد.
آرزو دارم، مبادا آسمان را از شوق چشمانت محروم کنی. مبادا گل های باغچه در حسرت ناز انگشتانت بمانند. نکند که روزی بیاید و دل آیینه از هجر لبخندت ترک بردارد. نسیم بی ترنم لطیف صدایت، زوزه بادی بیش نخواهد بود.


...و شمع را چون زبان به حال خویش گشوده شد، به زمزمه ای گفت
آتشی است بر دلم که از سرم بر آسمان زبانه می کشد. جانم از دوری* ذره ذره می سوزد و قامت شکسته ام هر دم فرومایه تر می گردد. اشک چشمانم، داغیست آتشین بر پیکر بی جانم و مردمان را از این حال زار هیچ التفات نیست، مگرکه محفل خویش را از داغ دلم آرایند. جز پروانه هیچ کس را از آتش عشق خبر نیست، و آن بیچاره که دانست از داغ غم صبح کردن نتوانست...
___________________________________________
* یاد آور شعر سعدی:
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می رود
چو فرهادم آتش به سر می رود...
و توضیح آن که در قدیم شمع را از موم طبیعی می ساختند