
سال پیش بود در همین جوالی، کمی زودتر... توی یگی از همین اتوبوس ها، از شادی پیامی از دوست در پوست نمی گنجیدم و از فرط شوف دل بی تاب، چشم پرآب، قلب پر التهاب... و امشب مثل روزها و شب های دیگر، از بغضی در گلو سرشار و چشم بیدار و قلب پر از درد... این هم سهم ماست از شادی های دنیا که میگن هست و بلیط شادی ما گویا خیلی زود نموم شد...
اون روز نشسته بودم صندلی تکی وسط های اتوبوس و امروز ردیف آخر نصیبم شده که با صدای لرزش عجیب کلاچ همراهه! برخلاف دفعه قبل راننده مردی درویش صفت و با رانندگی آرومه برخلاف اونچه که دل می خواد که همین جا تمام بشه....
امروز از صبح ساعت 5:30 که موبایل زنگ زد... تازه الان کمی فرصت استراحت یافتم. ناهار را ساعت 5 با یک کلوچه در حال رانندگی! و شام را با یک سیب و پرتقال که حاج آقا زحمت پوست گرفتنش را کشیدند، ساعت 10 ختم شد. چقدر خوبه که آدم کم خور باشه، شکمش راحته و استراجت می کنه...
و امرزو عطا الملک و شهرک صنعتی و صمدیه را گز کردم و زیر و رو کردم به دنبال دو قلاویز خاص اینچی و کسی که برام بزنه؛ و راستی چقدر آدم پرمدعای بی سواد هست اونجا! و البته آدم های خوب هم زیاد هست... بالاخره آشنایی پیدا شد که این کار را انجام بده که باید از اول میرفتم سراعش اما به خاطر اتفاقی که در ادامه می گم و جدس می زدم میشه، نخواستم برم؛ اتفاقا تیمی از جوان ها و میان سالهای شاد! بودند و یکیشون که البته سن و سالی داشت، دانشجوم بود! آخر هم هر کار کردم، هزینه ای نگرفتند، دعوت کردم یک بار بیاد دفتر از خچالتش دربیاییم یا دربیان! اگر زنده نبودم!
ساعت 11:30 رسیدم منزل و ساعت 1:30 بلیط داشتم. فقط مادر بیدار بود. آمد دور و برم تابی خورد که اگر چیزی می خوام فراهم کنه و اصرار کرد که شام بخورم که فرصتی نداشتم و میلی هم نداشتم. بعد رفت که استراحت کنه و با تاکسی اومدم ترمینال. در راه راننده مینالید که جفت کمک فنر (دمپر) پراید از 36هزار رسیده به 105 هزار در عرض مدت کوتاهی ...
و اگر بخوام بنویسم قصه شهر دل را و قلبی که برای یک نقر می تپد بی آرام و بی قرار... فرصتی نیست که بنویسم و از آرزوی دیدنش بگویم و از آرزوی یک لحظه بودنش چون هرگاه از قلب بر صحن دل حاضر می شود، در قلبم اجسایس خاص و زیبا می شکفد.
دلم می خواد تا صبح از خوبی تو بنویسم اما خواب بر چشمانم خیمخه زده و شارژ لب تاپ هم کم کم داره تموم میشه...

من که تنها بودم
با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم
و رفتم و بی نشان شدم
در عشق
نشان تو را در سکوت بی کس قلبم یافتم
با مسیر سبز نگاهت راه دوستی پیمودم
با ترانه احساست آرام یافتم
پیش از تو، باور نداشتم
یاد نداشتم در زندگی
با نسیم نگاهی
با صدای مهربانی
از دوری قلبی
آسمان دلم بی امان ببارد
پیش از آن که تمام دلم را با هزاران آرزو زیر گلبرگ هایی به رنگ دوستی نثار دستان مهربانت کنم...
من مانده ام دور از دلی که سپرده ام به دل مهربان دوست، برده است با خودش به کوچه های دوردست ...

صدف سینه من عمری
گهر عشق تو پروردستبزم دل باقی و غم ساقی است

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه ی شیرین و بخوابش کردم...

دلم برای کسی تنگ است که
چشمانم ، چشمانش را می طلبد
که آیینه دلش به رنگ خداست
که سرنوشتش چون من است
که دلش همانند دل من است
که تنهاییش تنهایی من است
که دوست نام اوست
که دوستیش بی همتا است
که دل تنگ دل تنگیهایم است
که دلم را برده است
به دریای غم سپرده است
...

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع
دوش بر من ز سر مهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و میخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
________________________________
پی نوشت: برداشت در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
شب ها که رویای زیبای دوست را می بینم و سحر که از خواب برمی خیزم و همه اش نقش غم میشه
این آهنگ، اگرچه تکراری، شرحی نزدیک بر این احوال است

Every night, in my dreams
I see you
I feel you
That is how I know you
...go on
far across the distance
and space is between us
you have come to show you
...go on
near, far
whereever you are
I believe that's the heart does
...go on
Love can touch just one time
and last for a lifetime
and if one let go to
...will go