خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

در این سرما...


عشق بر همه جا بنشسته

صدای پای آب...

...

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی برمیداشت، دست، فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت
فکر ،بازی می کرد
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود

...

______________

پی نوشت: در ادامه مطلب:


ادامه مطلب ...

احساس سحر



روی ستگفرش سکوت شب

تنها یک نقش نشسته...

دیوانگی



ای جان جان...


فال...


فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم


عصر دلگیر


عصر یک روز دلگیر،

                    دلم گفت بگویم بنویسم


که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

وهر کس که در این خشکی دوران

   به لبش جان نرسیده است،

                 به ایمان نرسیده است

                         و غم عشق به پایان نرسیده است.


بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد

     که هنوزم که هنوز است

             چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

                           چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟


دل عشق ترک خورد،

       گل زخم نمک خورد،

             زمین مرد،


زمان بر سر دوشش

        غم و اندوه به انبوه فقط برد،


خداوند گواه است،

    دلم چشم به راه است

       و در حسرت یک پلک نگاه است

         

ولی حیف نصیبم فقط آه است

      و همین آه خدایا برسد کاش به جایی...


... چون یاد نامت می کنم


نمی دانم از کجا آمد، اما با تو آمد؛ غوغاییست در درون من، تپشی در قلب من، احساسی بی همتا در فضای سینه ام، که تنها از عشق دوست سرچشمه دارد، چه در خواب و چه در بیدار، همه جا همدم تنهای من است، چنان حصاریست که از ورایش هیچ کس را در دلم راهی نیست. به همین زنده ام. بس که احساسش آسمانیست، بس که در عین غم، آرام بخش روح است...

پیامبری از جنس فرشتگان



دل به دنبال بهانه ای است تا از دوست یادی کند

یا به بهانه ای تبریک و شاد باشی نثارش کند

اگر عید باستان باشد یا ولادت آخرین پیامبر زمان

این ولادت یادآور آنان است که دل به ناراستی نمی آلایند و طریقی جز پاکی و ثواب و صلح بر نمی گیرند.

گاه می پرسیدم از خود که چرا پیامبری از بانوان برگزیده نشد و امروز به یقین قلبی می دانم اگر حق تعالی را اراده بر ارسال رسل بود،

از میان فرشتگان این خاک، بی شک تو بی شک لایق ترین پیامبر زمان بودی

آرزو دارم، از میان پیروانت، جان بی مقدار بر آستان اخلاص می نهادم از شوق تو

چون تو برترین آفریدگانی

زندگی گر هزار باره بود، باز هم تنها تو


زندگی یک بار است

دردهای بسیار دارد اما شادی های راستین اندک

عشق یک بار است

عشق فراموش شدنی نیست

دوستی فراموش شدنی نیست

و احساس راستین دوستی را لمس کردن یک بار...

مپسندیم زندگی را در غم و تنهایی و افسوس...