خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

مرگ...


مرگ آن نیست که در قبرسیاه دفن شوم

 

             مرگ آن است

 

                   که از خاطر تو با همه ی خاطره هام محو شوم

 

عشق تو


عشق تو مرا به کجا برده

تا به حال اینجا را ندیده بودم ،

دنیاییست شبیه آرزوها، رویاییست مثل آن روزها

روزهایی که من بودم و تنهایی ، همیشه فکر میکردم دیگر تا ابد من و دلم تنهاییم

عشق تو مرا به چه حالی انداخته ، این نوا، همان نواییست که عشق برای ما نواخته

روزها میگذشت و عاشق نمیشدم ، همه رفتند و آمدند و من اسیر این و آن نمیشدم

اما.....آن روزی که تو آمدی ...

چه کردی با من، که اینک حال من اینگونه است


دل من بی قرار یک لحظه در کنار تو بودن است

چه کردی با دل من که اینک هوای دلم ، هوای دلتنگیست ،  

کار هر روز و هر شب من بی قراریست

یک لحظه به بی تو بودن فکر کنم عاقبتش اشک است

مرا به رویاها برده ای ، مرا از این رویا بیدار مکن ،  

اکنون که عاشقم کردی، مرا دوباره با تنهایی آشنا مکن


قدم گذاشته ام در دنیایی دیگر ،این تنها ، عشق تو است که توانسته قلب مرا دربرگیرد

تویی که توانستی مرا دیوانه ی روح مهربانت کنی

تویی که توانستی مرا ، این دل تنهای مرا ، این دستهای خالی مرا ، وجود سرد و اتاق تاریک مرا پر از نیاز کنی ،

آمدی و دلم را عاشق کردی و سردی وجودم را با گرمای نگاهت پر کردی

با حضورت همه جا را پر از عشق و محبت کردی

نمیدانم چه بگویم ، تنها آرزوی من در این لحظات این شده که لحظه ای در کنارت باشم ،

تا با تو بودن را باور کنم و از اینکه تو را دارم روز و شب خدا را شکر کنم

عشق تو مرا به کجا برده... این دل من است که به انتظار تو ماه هاست  

که چشم به آن دور دستها انداخته!

گاهی وقتها میرسد که باور ندارم بیدارم، یا فکر میکنم دیوانه شده ام  

یا حس میکنم که خوابم!

ببین عشق تو مرا به کجا آورده


این حال من نیست که اینک خیره به عکس های توام

منتظر یک لحظه شنیدن صدای توام

به انتظار فردا و یک بار دیگر نگاه به  چشمهای زیبای توام،

تمام جان و جهانم در گرو مهر توست

ببین عشق تو مرا به چه روزی انداخته... 

نگاه آسمانی ...


عشق یعنی...

دوستی یعنی...


دل ابری

                       من

نگاه آسمانی

                        تو

چشمان بارانی

                        من

چشمه زلال دل

                         تو

...


نگاه مهربانت ای دوست، رنگ خستگی داشت، چه اندازه لاغر و رنجور می نمودی، چه کردست غم دوران با تو که دلم نتوانست از اندوه غمت نبارد...

به خاطر تو


چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو می نویسم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها

ای آنکه...


ای آنکه به جز تو هوایی به سرم نیست

کسی در نظرم نیست

جز یاد عزیزت، کسی همسفرم نیست

مرا یار دگر نیست

قدر تو و احساس تو رو کسی نفهمید

دلت از همه رنجید

از عالم و آدم همه جا رنگ و ریا دید

دلت از همه رنجید

من مثل تو از دست همه رنج کشیدم

به جز غصه ندیدم

یک جرعه وفا از لب دریا طلبیدم

لب تشنه دویدم

ای تو نایاب، گوهر ناب

راز مخمل، ترمه خواب

ای تو همدل، ای تو همدرد

عاقبت عشق از تو گل کرد

عاشقم من، عاشق تو

ای تو تنها خوب دنیا

با تو دارم گفتنیها

...

ای وفادار، نازنین یار

ای نشسته بر دلت خار

ای بریده از من و ما

از گذشته مانده تنها

عاشقم من، عاشق تو

ای تو تنها خوب دنیا

با تو دارم گفتنیها

...


_______________________

معین / ای آنکه

تو را نوشت...


بی تو چگونه می شود از آسمان نوشت
از انعکاس  ساده ی رنگین کمان نوشت

این یک حقیقت است بی تو بهار  من
باید چهار فصل سال را خزان نوشت

در این جهان  پر درد و سرد  خدای من
دستان  سبزپوش  تو را سایبان نوشت

دنبال رد پای تو گشتم، نیافتم ...
گویی خدا نشان تو را بی نشان نوشت

می خواستم تو را بنویسم ولی نشد
با من بگو چگونه تو را می توان نوشت ؟

جنگل همیشه نام تو را سبز خواند و بس
دریا تو را برای خودش بی کران نوشت

دیدم تمام ثانیه ها باتو می وزد، آری . . .
باید تورا همیشه " امام زمان " نوشت

الا دمی که یاری...



...


سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ورنه کدام قاصد پیغام ما گذارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد

...

بیزار از فاصله ها

زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی ست.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت
می توان ،
از میان فاصله ها را بر داشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست

دگری نمی شناسم



درِ چشم بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی