خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

من از تکرار انکار...

من از آغاز میترسم

من از پرواز می ترسم

من از آغاز یک پرواز بی احساس می ترسم!



من از تکرار می ترسم

من از انکار می ترسم

من از تکرار انکار همین احساس می ترسم!



من از سوختن نمی ترسم

من از ساختن نمی ترسم

من از ساختن کنار سوختن احساس می ترسم!


...

گذرگاه زمان...

یادمان باشد

نگذایم گلی که به سختی کشتیم

در گذرگاه زمان

سالیانی نه غریب

خفته بر بستر نسیان افتد

...

معنی شعر

امروز در مورد معنی

"تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس"

فکر کردم می شه اینطوری فهمید که فقط عشق می تونه آدم را به تنها و تنها یک نفر (سیب استعاره از عشق است یا مخاطب عشق) وابسته و مانوس کنه ...

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آیم و چون سایه‏ ی دیوار

گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب ها

چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

ای چشم سخنگوی تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

آمدی...

آمدی .. 

بی صدا و بی ریا قلبم را به قدوم زیبایت مزین کردی

.. آمدی بی هیچ قراردادی !!
با کوله باری از محبت و مهربانی

که بی دریغ به من ارزانی کردی

و شاید ندانستی که چطور در تو ذوب شدم

از تو شدم

در تو محو شدم

حالا پرم ...

پر از تو

و زیباییهای روحت

و آرامش صدایت

و خاطرات زیبات...

عید...

در این روز خاموش پاییز

این برگ ریزان بی صدا

سکوت سر در گریبان گنجشکان

سفر دور پرستوها

در این روز خدا

که عیدش نامیده اند

دل من آرزو دارد

به دیدارت دیده روشن کند و با تمام وجود بگوید عیدت مبارک

برایت آرزوی شادی و آرامش کند

گل مهر و دوستی بر سرت بیافشاند

اگرم روی نگاه باشد از شرم، این همه بدی و گناهم را

شاید در این عید ببخشایی...

چشمه زلال دوستی و مهر

...

اجازه بده دقایقی تو را ببینم

با تو صحبت کنم

اسیر تا ابد...


چون عشق را در دفترم نوشتم
دیگر نتوانستم آن را پاک کنم
نشد
سه نکته را در قالب سه درس آموختم:
درس اول: بیهوده عشق را روی کاغذ اسیر نکن و به صلابه نکش که اسیرت می کند و به صلابه ات می کشد…
درس دوم: چون عشق را در گوشه ای نوشتی سعی بر پاک کردن آن مکن که نمی توانی. پس اسیریت مبارک…
درس سوم: چون که اسیر شدی و به قفس افتادی نمیر… بمان و دنیا را از درون قفس تماشا کن…
دنیا از دید یک زندانی ابدی تماشاییست…


"سید علی صالحی"

یاد خدا


پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست
پر از یاد خدا

و در آن باغ کسی می خواند

که خدا هست

ناامیدی چرا

...

سرگذشت...

Mr Darcy: I love you

Most ardently
Please do me the honour of accepting my hand

Elizabeth:From the first moment I met you, your arrogance and conceit, your selfish disdain for the feelings of others made me realise that you were the last man in the world I could ever prevailed upon to be married

I appreciate the struggle you have been through and I am very sorry to have caused you pain.
Believe me, It was unconsicously done!

Mr Darcy:Is this your reply?
Yes, sir.
Are you laughing at me?
No.
Are you rejecting me?
I'm sure the feelings which told me hindered your regard will help you overcome it...

-forgive me, madam, for taking up so much of your time.




You must know. surely you must know it was all for you...

If your feelings still are what they were since you have told me once... my affections and wishes have not changed. and a word from you will silence me forever... 

If however, your feelings have changed, I would have to tell you, you have bewitched me, body and soul, and I love..., I love..., I love you. I never wish to be parted from you from this day on.

I do like him. I love him...