خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...
خانه دوست

خانه دوست

رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست...

لحظه ...


نوای قرآن...

صدای اذان...

ترنم یاد دوست

نگاه دوست

تصویر زیبای دوست

زمزمه صدای دوست

دلی که بی قرار یک لحظه بودن اوست

راستی چرا لحظه های ملکوتی با احساس غمناکی در می آمیزد؟

دفتر ایام

نوشتن خاطره ای توسط دوست، انگیزه ای شد تا دیروز پس از کلی جستجو توی فایل ها و پوشه های کامپیوتر خونه، خاطرات سه سال پیش را پیدا کردم، مشکل اما پیدا کردنش نبود، چون به رمزش کرده بودم و یه رمز 11 حرفی گذاشته بودم روش که یادم نمی اومد و دیشب سعی کردم که با برنامه های جستجوگر، ترکیبات مختلف را امتحان کنم ولی ظاهرا بازکردن یه رمز 128 بیتی 11 حرفی با یک ابرکامپیوتر هم چندین سال طول می کشه!!! پس بی خیال نرم افزار شدم و یه تلاشی هم خودم کردم ولی جواب نداد. امروز کمی بیشتر فکر کردم، چند ترکیب رمز که قدیم ها استفاده می کردم، یادم اومد و تونستم در سومین آزمون بازش کنم...

شاید اگر دفتر خاطرات داشتم، بیشتر شوق و ذوق و انگیزه نوشتن داشتم اما دلم نمی خواد کسی حتی به طور اتفاقی از حرف های درونم و احساس و دلتنگی هام آگاه بشه، چه تاسف انگیزه که آدم ها باید با ماسکی از لبخند، غرور، پرستیژ و ... بر صورت زندگی کنند ... راست می گه سهراب، "ساده باشیم، چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت..." ولی ساده بودن (به معنای یک رنگ و صادق بودن) چندان هم آسان نیست...

مجموعا سه روز را نوشته بودم و بعد... نمی دونم شاید خسته شده بودم! به مرور سه روزش را اینجا می نویسم که خواننده اش محرم است؛ بیشتر حکایت دل هست و دلتنگی و آرزو، برای همین در این وبلاگ می نویسم...

زندگی

زندگی رسم خوشایندی است …


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است

صدا کن مرا..

صدا کن مرا

صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم

...

تقدیم به دل آسمانی ات

با تمام وجود

از صمیم قلب

تقدیم به دوست

دلدار

به دل آرام، تنها و صبورش...

رویای آسمان


خورشید که می دمد از انتهای جاده ها


صدای قدم های مهربان دوست


خواب نازک برگ ها را


پر از رویای آسمان می کند

18 آبان 1390

آن بالا که بودم...



آن بالا که بودم،

فقط سه پیشنهاد بود.

 اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری. تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند: پاریس، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود گفتم حرف اش را هم نزنید. بعد قرار شد کلودیا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم. حالا کلودیا- همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمیدهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد، با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمیدانند.


پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور

گل...

گلی از شاخه اگر می چینیم

برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم


لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

و شبی چند از آن را
هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید...