

باران که ببارد
تازه آسمان می شود
عین این دل من
بی ستاره و مه آلود
آنوقت این دل بی همراه
می خواهد که بخواند
نمناک٬ چون نوای باران
می خواهد آواز در آواز باران بیفکند
چندان که آسمان هم نداند
این نوا از کدامین دل برآمده؟
به گاه رعد اما
این دل من سکوت می کند
...

...
دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
_________________________
دست دادن: نماد عشق و وفاداری
دیریافته : آن که پس از انتظاری قریب یافته شده، دیر= شب (هرکه بی روزیست روزش دیر شد...) تیره و تاریک، دیریافته آن که از پس شب های تاریکی و اندوه و انتظار یافته شده.
ابر اگر باشد طوفان معنا می یابد ، علف نیز جزئی از صحراست، مبدا و ریشه باران دریا است و به دریا برمی گردد و پرنده ها عاشق بهار اند. و درخت جزئی از کل یک جنگل است. و شاعر می گوید مبدا، مقصد و هر جزء زندگی اش بسته به یار دیریافته است که تار و پود وجودش در وی آمیخته و با کلام اوست که به سخن می آید و با صدای مهر او آشناست...

چشمان منتظرم به راه است
تا مژگان را فرش قدومت کند
اندک مایه جانم بی قرار است
تا با شوق بر آستانت نهم
وجودی که یک سر
محو پاکی و خوبی توست
از قطره شبنمی در دل یک صبح
سراغ معصومیت چشمانت را می گیرم
همدم گلبرگ های نازک گل
برای شادی دلت دعا می کنم
