-
ماه نو
سهشنبه 14 آبان 1392 21:25
بعضی وقت ها به این دل و این فکر که فکر می کنم، برام حکایت جالبیست، دوستی و عشق و ... خیلی وقت ها فکر می کنم به هذیان افتاده ام یا خیلی وقت ها فکر می کنم دارم یک سره همان چرند و پرندهای همیشگی را لباس نو می پوشانم. مثلا پریشب صحنه ای که دیدم از ماه و احساس عشق نهفته در مهتاب شد نوشته زیر که حتی خودم از انتشار منصرف...
-
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا...
دوشنبه 13 آبان 1392 20:17
امشب در راه که بر میگشتم به این ایام می اندیشیدم، به دوست و احوالش و به دلتنگی... باز بهانه ای شد برای مداحان و اهل منبر تا دکان را بگشایند و چهارگوشه ی شهر را از عزا و غم پر کنند. غم کم نیست برای این روزها، برای این دل، برای مردمانی بسیار در این سرزمین، چه نیازیست به این همه عزا بعد از قرن ها؟ هرچه مداح در اطراف می...
-
یک فصل
شنبه 11 آبان 1392 23:07
نمی دانم آیا آسمان را نگاهش نوازش کرده است؟ ابرها از دیشب بی تاب بودند، آسمان در بی قراری و امروز باران زیبایی بود برای انتظار... یکی از دوستان از راه دور آمده بود امروز، موبایلش را نشان می داد و آهنگ "Broken Angel" از آرش را پخش کرد، زیبا بود شب در مسیر بازگشت بارها و بارها گوش کردم... دیشب خواهر دنبال یک...
-
یک نقاشی ...
پنجشنبه 9 آبان 1392 19:40
با همه سادگی و کم هنری اش، باز هم گویی داستانی، خاطره ای دارد از گل سرخ ...
-
اولین باران ...
دوشنبه 6 آبان 1392 23:31
چند شبی هست دیر می رسم و از اینترنت مانده ام. دیشب بلاگ اسکای قطع بود اکتفا کردم به نگاهی به صفحه اول و رفتم... امشب آرایشگاه (یا پیرایشگاه!؟) بودم باز شام تنها شدم فرصتی هست از الان تا نیمه شب بنویسم؛ بعد اینترنت قطع میشه و معلوم نیست تا کی سرویس جدید وصل بشه. شاید نام کاربری دیگری موقتا یافتم... امشب باران بی صدا و...
-
روزهایت همه عید
پنجشنبه 2 آبان 1392 12:29
نمی دانم امسال چه شده که همه با نام عید از این روزیاد می کنند آنقدر که گویا طلیعه حیاتی قرار است دمیده شود. سال های قبل اما تا جایی که بیشتر به یاد دارم بیشتر عید عنوانی بود و بس، شاید هم منگیج بوده ام یا این که امسال تعطیلی اش دلچسب گشته و با جمعه پیوند خورده است... در هر حال بهانه ای است برای این که دوست را از زبان...
-
من و این شب های سرد...
چهارشنبه 1 آبان 1392 23:36
-
در حیاط کوچک پاییز
دوشنبه 29 مهر 1392 22:53
من چو مرغ کوه قاف از عالمی رسواترم هرچه پنهان تر شدم از دیده ها، پیداترم رهرو بیدار دل را آرمیدن رفتن است خوابم و زین همرهان بی خبر پویاترم پرده ی خورشید و شبنم بارها دیدم به چشم در تماشا محو گشتن می کند بیناترم باد شب خیز بیابان گرد ام و از عالمی تیره تر، سرگشته تر، آواره تر، تنهاترم ______________________ سهراب...
-
خواب خدا...
شنبه 27 مهر 1392 19:36
نمی دانم چیست این خروش خاموش درون که در پس بیداری ها از کنج خاطرم سرک می کشند بر کلبه ی کوچک خواب و خاطر و آنگاه سیلی می شوند. آنقدر که گاهی سراسیمه از خواب آمیخته در تشویش دست می شویم . گویی زندگی سیلی است بی انتها و میان این امواج سرگردان، تخته پاره ای ناپیداست تا آرامشی به ارمغان آورد، ساحل آرامش محال. یاد شعر...
-
شب های خزان
پنجشنبه 25 مهر 1392 23:02
-
روزگار غریب
سهشنبه 23 مهر 1392 23:09
-
صدا
جمعه 19 مهر 1392 21:16
بهار کوچید و زمستان نشست روی چهره ی خسته ی حیات. مسافر همچنان کوله بار بر دوش نشان از خانه ی دوست می گرفت. می شنید میان دشت روشن شب صدای سکوتش را که خواب از چشمان خسته می شست ...
-
بحری که او گهر دارد...
چهارشنبه 17 مهر 1392 20:36
در نمایشگاه از بلندگوی یکی از سالن ها این آهنگ از شهرام ناظری پخش می شد؛ اونقدر دلنشین بود که می خواستم همون جا با صداش هم نوا بشم. بعد از ظهر پیداش کردم و دانلود کردم و شب توی اتوبوس بارها و بارها گوش کردم... فراز و فرود صدای تار و دف به همراه سبک خاص غزل مولانا در دیوان شمس و بخش هایی از شعر حافظ ، دلنشین و گوش...
-
روزنه ی صبح
چهارشنبه 17 مهر 1392 20:14
کمتر از صد کیلومتر تا تهران هست. الان دقیقا اتوبوس داره از جایی می گذره که سه سال پیش برای آزمون تافل می رفتم و توی سربالایی نفس ماشین گرفت و دنده ها از پی هم سنگین و سنگین تر شد. اون روز هم تنها بودم ولی با خودروی شخصی و البته غروب آفتاب بود که اینجا بودم الان طلوع هست. اون زمان دیر برای آزمون ثبت نام کرده بودم و...
-
پنجره ی خاطرات
سهشنبه 16 مهر 1392 01:37
باز هم عرق سفر قبلی خشک نشده، سفری دیگر. ان بار اما مقصد نزدیک تر. خواستم با ماشین شخصی برم اما به اندازه ی کافی همراه یافت نشد که راننده شب باشه. اکتفا کردم به همین اتوبوس و صندلی تکی و تنهایی. این بار صندلی آخر نصیبم شده روی موتور. حس سفر رفتن نیود این بار؛ خسته ام اما باید رفت. پدر تعارفی کرد که تا ترمینال بیاورد...
-
زاغچه و جشنواره...
یکشنبه 14 مهر 1392 20:00
* امشب که برمی گشتم، بعد از مدت ها رادیو را روشن کردم. مجری از جشنواره فیلم کودک و نوجوان می گفت و استقبال تعداد زیادی از کودکان و نوجوانان که اصفهان میزبانش هست. یادم به سال های قدیم افتاد، زمان بچگی، دوران دبستان و دقیقا یک چنین رویدادی، یک جایی کنار روخانه بود... با برادرم رفتیم. شاید سالی یک بار هم اصفهان نمیرفتیم...
-
غروب نوشت
پنجشنبه 11 مهر 1392 18:14
دلم گرفت از این همه دعای غم آلودی که رادیوی مسجد پخش می کند. اما این اذانی که صداش میاد اگرچه دلنشین اما غمناک غمناکه. می خواستم هدفون بزنم و یک آهنگ گوش کنم اما حس اون هم نبود. الان هم حسش نیست که بلند شم چراغ اتاق را روشن کنم. اگرچه یک متری م هست اما تاریکی راحت تره... یعنی خیلی وقته حس خیلی چیزها نیست. خیلی چیزها...
-
سفر 3
چهارشنبه 10 مهر 1392 21:54
سلام بر دوست صبح ساعت 5 رسیدم صفه، اومدم خونه، دیگه فرصتی نبود. حمام و اتو کردن لباس و صبحانه و اصلاح و رفتم کلاس تا ساعت 1 و بعد اون هم رفتم سراغ کار و تازه رسیدم خونه و اینترنت خوش سرعت دم دستم اومده. راستش یه چیزایی هم یادم اومد که بنویسم ولی دیشب نشد. شارژ لپ تاپ زود تموم شد و توی موبایل هم تایپ کردن سخت بود. پست...
-
در راه 2
سهشنبه 9 مهر 1392 20:14
سلام بر دوست الان که می نویسم در راه هستیم، در راه بازگشت هستم، جلسه بدی نبود، نتیجه بعدا معلوم میشه اما اون را خیالی نیست. هوا شرجی بود اما خیلی گرم نبود آدم های خون گرمی داشت و مهمان نواز. اهل گران فروشی نبودند مثل یزدی ها و برخلاف تبریزی ها با انصاف بودند. رفتم لب دریا از خودم عکس گرفتم از دریا هم عکس گرفتم. پرسیدم...
-
در راه
دوشنبه 8 مهر 1392 22:31
سلام خیلی وقته ننوشتم؛نمی دونم آخرین بار کی بود؟ فکر کنم جمعه. به یادداشت نوشتم اما چرکنویس رهاش کردم. الان که این نوشته را می نویسم، نشستم توی اتوبوس و میرم سمت بوشهر، یه جلسه کاری هست... راستش می شینم توی اتوبوس یه احساس خاصی میاد سراغم. فکر کنم الان همون صندلی دو سال پیش هست، یعنی همون شماره صندلی. ولی اون شوق و...
-
گل های پاییزی
جمعه 5 مهر 1392 08:19
امسال گویا گل های باغچه هم عاشق بودند، چون همه سال گل رز گل داشت. ولی معمولا گل رز در فصل های خنک تر پر گل میشه یعنی اول بهار و اول پاییز. یک عکس از گل زیبای باغچه، یادآور خاطره ی دوست...
-
پاییز 2
پنجشنبه 4 مهر 1392 15:22
سلام بر دوست از این به بعد هرچی شاد نبود را اینطوری می نویسم. اگر اومدی، نمی بینی و ناراحت نمی شی. یعنی دلیلی نداره بخوای ناراحت بشی، برای این که اصلا فکرش را هم نکنی می گذارم ادامه ی مطلب. باشد برای درون... اینجا شده ی دفترچه ی خاطراتم هرچی در بیرون ساکت باشم. درونم را اینجا بیرون می ریزم... کسی نیست که حرفی بزنم...
-
به رنگ پاییز
چهارشنبه 3 مهر 1392 19:20
غروب یک یک رنگ های آسمان را در آغوش می کشید و بر سینه ی کوه فرو می رفت. در تاریکی مبهم جاده، نوایی آشنا نگاه دلش را به پنجره ها خاطره ها دوخت. باز دلش سراغ از آیینه گرفت، از مهر شب های مهتاب، از چراغ روشن دوستی، از کتاب سپید خاطره ها. دیگر هیچ نوری، هیچ خبرخوشایندی از درآمد از کار، از هیچ چیز دلش را خوشحال نمی کرد......
-
روز دوست
یکشنبه 31 شهریور 1392 21:40
سلام بر دوست امیدوارم در این ساعت، روشنی نگاهت، یاقوت شب را رنگ دیگری بخشد. امشب و هر شب لبخندی به وسعت و عمق تمام شادی های جهان بر آستان چهره ات نقش امید بنشاند. نمی دانم، کجایی؟ در چه حالی؟ هیچ نگفتی و نمی گویی از روزان و شبانت. اگر جایی بر کاری که دوست داری مشغول شده ای، برایت آرزوی قدم های استوار، پیشرفت مداوم و...
-
هوای پاییز
شنبه 30 شهریور 1392 21:55
امروز یک ریز فکرش زیر و رو شد و رفت و برگشت و روی منطق سیمانی انسان ها غلت خورد اما هیچ حاصلی نداشت مگر زخمی بر زخم های کهن افزون شده، اما باز به همه لبخند فروخت... امروز مثل هر روز میان دفتر آرزوها و خاطرات گم شده بود. آفتاب امروز سرد سرد بود و مهتابش غمگین و بی روح. امشب با یکی از دوستان نزدیک صحبت کرد، اون طرف آب،...
-
یک فیلم، یک خاطره
جمعه 29 شهریور 1392 11:11
سلام امروز روز تعطیل بود اما برعکس، بعد از نماز اصلا خوابم نبرد با این که دیشب ساعت دو خوابیدم؛ این هم از رسم فیزیولوژی بدن هست که با خودش کج بیفته. برعکس در یک مورد نادر یکی از روزای هفته، صبح دلم واقعا می خواست بخوابم اما نمی شد؛ وعده دادم به خودم که جمعه تلافی می کنم ... به جاش نشستم پای اینترنت، یه ساعتی وبلاگ و...
-
یاد باران
جمعه 29 شهریور 1392 07:20
-
رنگ شفق ...
پنجشنبه 28 شهریور 1392 19:31
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب...
-
امشب ...
سهشنبه 26 شهریور 1392 20:58
از اتاق دیگه داره صدای ویالون میاد، خواهر محترم مدتی هست کلاس ویالون میره و الان داره همون آهنگ معروفی که محمد اصفهانی می خونه "امشب شوری در دل دارم / امشب نوری در دل دارم..." می نوازه، شاید اولین آهنگ با مسمایی هست که می نوازه، قبلا همه اش بی معنی یا حداقل برای من ناآشنا بود. اما سرعت پیشرفتش خیلی خوبه، هوس...
-
از دفتر مجنون ...
یکشنبه 24 شهریور 1392 00:38
اومدم بخوابم، زود بخوابم که صبح سرحال باشم اما نشد؛ صبح ها اذان صبح بیدار میشم اما همه اش همین طور شب ها بی خوابی و روزهای خستگی... اینقدر فکر اومد توی ذهنم که دیوونه شدم. اگر بخوام از دیوونگی هام بنویسم، حکایت شهرآشوبی ست. جایی ندارم که بنویسم. اینجا می نویسم که سکوت درون را بشکنم. یادت افتادم، خیلی خاص، واقعا از ته...