
بنال ای ساز عشق
که دلم بسیار گرفته است.
دلتنگم دلتنگ برای دلبرده ام
و صدای جیرجیرکها غم تنهایی ام را صد چندان می کنند.

کدام صدا، کدام نگاه ، کدام دستان پر محبت، جرعه ای می دهد، بدین بوته ی سبز محبت در این صحرای سوزان و بی عاطفه ...
فیلم در روسیه قرن 19 و با صحنه هایی که به شکل زیبایی شبیه صحنه تئاتر است و جابجایی واقعی محیط های فیلم از یک پرده ی ساده ی نمایش یا دربی که گشوده می شود، جلوه ای ناب، هنری و سرگرم کننده دارد و هیچ جا خسته کننده و تکراری نیست...

روایتی از ازدواج های بی عاطفه...


و عشق ها و ازدواج های پر از شور و دوستی...


و لحظه های پر اضطراب، از امید، آرزو و ...

شبنم مهتاب می بارد.
دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر.کو کلید نقره درهای بیداری؟
...
______________________________
گل آیینه / آوار آفتاب / سهراب سپهری
پی نوشت:
آوار آفتاب تصویری عمیق است از ریزش "گرد زعفران رنگ" غروب بر روی دامن جهان و سکوت و شب و تاریکی در زیر این آوار
شبنم مهتاب، شاید از سرپنجه نوازش مهتاب است، با آن نور نازک، سپید و غمناکش که شبنم بر رخ گیاهان صحرا می نشیند. همان گونه که نیما می می گوید "می تراود مهتاب..." و ترواش مهتاب خیالی است از روان شدن نمناک نور مهتاب بر دامن شب...
و همه چیز به یک رویای پر از مه ختم می شود. دشتی پر از بخار آبی گل های نیلوفر که شاید بازتاب نور مهتاب است بر شبنم نشسته بر گل ها...
مردابی در میانه دشت (شاید همان جایگاه نیلوفر)، آب ها همچون آیینه ای است بی شکل که چون در دست بر می آید باز از میان انگشتان می لغزد و آزاد و رها خود را سوی آیینه ی مرداب می لغزاند.
در این شب آرام و تصویرش در آیینه، خواب از چشمم رفته است و تصویر مرداب ساکن و بی تحرک است.
گیاهان در از نوازش باد گرد از تن می افشانند. و دانه ای درون پوسته اش در دامنه دشت تاریکی منتظر آب است.
خاک آیینه از فرط خشکی و شاید آوار آفتاب رو به خشکی است و شاید تر ک برداشته و شاعر باران را، حوریان چشمه را می طلبد تا به اشک خویش آب بر دشت بیافشانند...
پی نوشت 2: شاعر هم همچون من حال خوشی نداشته، از تصویر مهتاب خیال بافی می کرده است!

سال ها بود که با لطف و مهربانی به زمان جوانی اش نگاه می کرد. همیشه وقتی به او فکر می کرد، همه چیز را نسبی می انگاشت؛ وانمود می کرد گذشته لبخند بر لبش می نشاند و چیزی از آن دستگیرش می شود...
حالا به خوبی می داند که جز او کسی را دوست نداشته و هیچ کس جز او، او را دوست نداشته. که او تنها عشقش بوده و هیچ چیز نمی تواند این را تغییر دهد، که هلنا گذاشت او مانند شیئی دست و پاگیر و بیهوده بر زمین بیفتد و هیچ گاه کلمه ای ننوشت و دستش را دراز نکرد تا او دوباره بلند شود...
نمی خواست گریه کند و برای آن که جلوی اشکش را بگیرد حواسش را به هرچیز پرت می کرد. هر چیزی؛ زنش برگشت، دستش را دور کمر او حلقه کرد. پی یر از این همه هذیان پشیمان شد. بله بی شک او دیگری را دوست داشت، بی شک. این چهره را که کنارش دراز کشیده بود، نگاه کرد و دستش را بوسید...

هلنا آن شب نتوانست بخوابد، اما او عادت دارد. تقریبا مدتی است دیگر خوابش نمی برد، چون در روز به اندازه کافی خسته نمی شود. دکتر این طور خواسته. پسرهایش پیش پدرشان هستند و او جز گریستن کاری نمی کند.
گریستن گریستن گریستن.
می شکند، سکان رها می کند، خودش را به دست طغیان اشک ها می سپارد. اعتنایی نمی کند، قکر می کند حالا بهتر است...
گریه می کند چون سرانجام به پی یر تلفن کرد. شماره تلفن او را می دانست و دوست داشت ده عددی که پی یر را از او جدا می کرد، بگیرد. بارها سعی کرد به او تلفن بزند، صدایش را بشنود و با عجله قطع کند. حتی یک بار یک روز تمام او را دنبال کرد. می خواست بداند کجا زندگی می کند و اتوموبیلش چیست، کجا کار می کند، چطور لباس می پوشد، آیا اندوهگین به نظر می رسد؟ همسر او را نیز دنبال کرد. مجبور بود بفهمد همسرش زیبا و خوشحال است و از او بچه دارد.
گریه می کند چون امروز دوباره قلبش می زند، مدت زیادی بود باور داشت دیگر قلبش این گونه نخواهد تپید. زندگی اش بسیار سخت تر و تلخ تر از آن بود که تصورش را کرده بود...
_____________________________________________________
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد / آنا گاوالدا / ترجمه الهام دارچینیان
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن، حدی بود جفا را
من بی تو زندگانی، خود را نمی پسندم
که آسایشی نباشد بی دوستان بقا را
چون تشنه جان سپردم آنگه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
حال نیازمندی در وصف می نیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
باز آ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی نوا را
یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا را
نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر، نه زهد پارسا را
ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را
سعدی قلم به سختی رفتست و نیک بختی
پس هرچه پیشت آید گردن بنه قضا را

ستاره ها، مونسان آب در هجرت نرم و بی رنگی است که از میان زیر و بم زمین لب فروبسته می خزد... دلم، می خواهد همدم شود با خلوتی به خنکا و خیسی رود ساکت شب و با چشمان بسته رها شوم سوی مقصدی ناپیدا ...

در پس خاطره ها
شعر می بارد
از چشم ترم
و تو می انگاری
خاطرم آزرده است
و نمی دانی
شعرم
چه تماشا دارد
وقتی می بارد
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آب های جهان قایقی است
و من - مسافر قایق - هزارها سال است
سرود زنده ی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
