
بوته کوچکی، تنها و بی پناه
دستان نیازش برگشوده به درگاه آفتاب
مباد که پای مال غرور عصر آهن و فولاد شود
جز او در این بیابان خاموش
چه کسی زمزمه حیات و احساس زیستن را
در عصر سیاه نفت
در هجوم سنگفرش های غم اندود
در خاطر رهگذران خسته تلاوت کند؟
احترام بگذاریم به همین علف های بی کس
اگر عطوفت و زیبایی کم دارند
اگر به ضربه ای، اشک از ساق نازک آرایش تراوش می کند
اگر روح خسته اش پامال حوادث و تنهایی دوران است
اگر روزی خاری از ساقه تردش بر پایمان خلید
پایمال قهرش نکنیم...
بی گمان دل او در این هیچستان بی انتها
خون دل ها خورده تا رنگ زندگی بیابد
آری، هر ذره خلقت دلی برای خود دارد
اگرچه گاه لباسی دارد خشن از تیغ و خاشاک
اما گاه دلی دارد نرم و لطیف تر از ابر بهار
...

رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرودآ که خانه، خانه ی توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه ی جان آســتانه توســت
...

سپیده که سر بزند
در این بیشه زار خزان زده
شاید گلی بروید
مانند گلی که در بهار روییده
پس به نام زندگی
هرگز مگو هرگز...

مثل یک برگ که سر صبر ندارد به تمنای خزان
مثل یک گل که در فصل بهار شوق شکفتن دارد
مثل یک قطره باران که میفروشد حجم خود را به فرمایش خاک
مثل یک تکه کویر که ندیدست به خود بارش آب
تشنه مجنون شدنم
مثل یک جاده خاکی که می شمارد از دور قدمهای ترا
تشنه رسیدنم
مثل یک گل که در اندیشه یک قطره آب سر به سجده خاک آورده
به تو می اندیشم
...

آنچه ما را به ابدیت میرساند
ریشه های جاندار سرزمینی ست
که با دستان من وتو آب میخورد !
قلبمان در خاکی بیدار
به هم پیوند خورده است
از ازل
من هم مثل تو
حوصله ام سر رفته است
اینجا
..... دیریست
___________________________________
سلام بر تو همسفر عشق
دوست مهربانم
آرزو دارم حالت خوب باشد
از خدا می خواهم سلامت و سرزنده باشی
و قلب مهربانت را لحظه ای اندوه نیازارد
آرزو دارم همه شادی های دنیا مال تو
غصه هایت همه مال من باشد...
الان 5:45 عصر.
امروز هم مثل هر روز رفتم کار آموزی دم در پنج تا نگهبان ایستاده بودند!
دم پارکینگ پنج دقیقه نگهبان معطلم کرد تا پول خرده جور کنه باش کمی شوخی کردم... !
رسیدم پژوهشکده، سعـید رو دیدم من دم در و اون اول جاده دست بالا کردم رفتم تو کمی تابیدم و آب خوردم تا اومد دست دادیم.
موقع چایی سعـید اومد صدام کرد رفتیم پایین؛سعیـد و محسـن از لـوئی پور خسته شده اند. سـعید گفت: احساس می کنم ما رو مَچَل کرده! گفتم من چهار سال اصفهان دبیرستان رفتم و چهار سال دانشگاهم هم این واژه رو نشنیدم بعد اومدم گوگل کردم ، معنیش در لغتنامه دهخد به نقل از فرهنگ لغات عامیانه جمالزاده آمده بود*کلی با مـحسن درباره کارهای دولت بحث کردیم مخصوصا مساله ایران خودرو و مثل همیشه نتیجه صد در صدی نداشت. ظهر ساعت 1:30 با محـسن و سـعید اومدیم دانشکده سـعید پایین خداحافظی کرد رفت.
رفتم به صـالحی سر زدم ظاهرا هزینه ساخت این روبات هم زیاد شده یارو قیمت داده یک میلیون**! قرار شد خودمون بسازیم رفتم از دفتر دانشکده نامه گرفتم اومدم بیرون دکتر صـدیق رو دیدم احوال پرسید گفت فرم رو پر کنید بیارید امضا کنم دادم به صـالحی و رفتم دم تریا گـلمکانی رو دیدم کمی صحبت کردیم از مشهد میومد. در مورد ریو سوال کردم ظاهرا خیلی راضیه.
... احساس علاقه نسبت بهش دارم اما اگه جلوی خودم رو نگیرم ... فقط باعث اعصاب خوردیم میشه. نمیدونم تا یکسال پیش اینطوری نبودم اما الان واقعا هوس نیست و یک جور علاقه و محبته به نظر خودم به ... عجب خجالت هم نمیکشم... !
اومدم خونه چند قسمت هیروز رو دیدم وسطش یه خوابی هم رفتم بیدار شدم گرمم شده بود و آب هم از لب و لوچه ام روان بود!
امروز بالاخره درباره contact یه مثال تو راهنمای ansys پیدا کردم و انجامش دادم یه چیزایی دستم اومد. بالاخره بعد مدت ها یه کار مفید کردم.
شب رفتیم خونه دایی از مکه آمده بود چند تا از پسرخاله ها و پسر دایی ها بودند شام خوردیم و آمدیم. باز بحث اعترافات ابـطحی و ... بود گفتند بشون دارو دادند اینطوری شده و هم تـهدید.
__________________
پی نوشت: به رسم رعایت امانت، تغییری در متن ندادم اما چند جمله را نتونستم اینجا بنویسم و به جاش سه نقطه قرمز گذاشتم و بعضیش از سه نقطه های قرمز هم اسم افراد است که ترجیحا باید حذف بشه
*اول که رفتیم اونجا، اولین دیدار که اتفاقا با رئیسش بود، به دوستان گفتم این بندگان خدا خودشون هم اینجا بیکار اند! برای ما کاری ندارند که محول کنند! قبول نکردند و گفتند نه، فلان چیز را ساخته اند و فلان کار را می کنند و آخرهای کار خودشون رسیدند به همین موضوع و اعتراف کردند ...
** البته اون روزها یک میلیون برای قطعه ای که مد نظر ما بود، زیاد بود اما امروز مبلغ چندان زیادی نیست...، اول که این موضوع مرتبط با ساخت را انتخاب کردم، حتی این باور را به خودم نداشتم که بتونم یه شی ساده بسازم ولی خب وقتی آدم وارد کار بشه و نترسه کم کم همه چیز را تجربه می کنه، از آموخته هاش استفاده می کنه و یقین پیدا می کنه که همه کسانی که ما الان برای خودمون ازشون غولی ساختیم و انسان های دست نیافتنی با توانایی های خارق العاده تصور می کنیم، در واقع همه روزی در چنین نقطه ای و بلکه پایین تر قرار داشتند اما نترسیدند و ناامید نشدند، و با ایمان به هدفشون رسیدند... حتما شنیدید بسیاری از کسانی که گزیده می شوند توسط حشرات، قبل از این که براثر سم بمیرند، از ترس قالب تهی می کنند... باز هم یاد جمله انشتین افتادم "The one who follows the crowd, will usually get no further than the crowd; The one who walks alone is likely to find himself in places no one has ever been"